برچسب: عاطفیانسانی,
نویسنده: آرتین توکلی
برچسب:
نویسنده: آرتین توکلی
برچسب:
نویسنده: آرتین توکلی
برچسب:
نویسنده: آرتین توکلی
برچسب:
نویسنده: آرتین توکلی
بعد از دوازده سال، دو ساعت دیدماش. چقدر حرف داشتیم. چقدر دریغ خورد از تمام این سالها که ندیدیم یکدیگر را. خوشحال بودم از دیدنش و غمگین از اینکه هر روز انگار غمگینتر شده... چه حرفها که رفت... و به من گفت: چقدر جوانی تو! چقدر پیری تو!
راستی کلاهات را کجا گذاشتهای ...نیست. میخواهی کلاه مرا برداری؟
برچسب:
نویسنده: آرتین توکلی
10173، اولین روز پاییز. پاییزت مبارک! پاییزت پر از شادی.
برچسب:
نویسنده: آرتین توکلی
ایوا: بعضی وقتها همه چیز مثل یک رویا به نظر میرسه. دیگه رویای من نیست، مال یکی دیگه است که من هم به زور توی اون نقش دارم. فکر می کنی چی میشه وقتی کسی که خواب ما رو دیده از خواب بپره و از اونچه دیده شرمگین بشه؟
________________________
احساس این روزهای من همین است. انگار در کابوس یکنفر دیگر به زور نقشی به من داده باشند. و برخلافِ گفته ی مسیح، نقش "Sygdommen til Døden" را به زور به من داده باشند
برچسب:
نویسنده: آرتین توکلی
برچسب:
نویسنده: آرتین توکلی
بیست هفته تا مثلاً چه کنند؟ لابُد کمی زمان را کش بدهند، کمی "زنده بودن" را و نه "زندگی" را کش بدهند، کمی مُردن را کش بدهند، کمی همه ی چیزهای مزخرف را کش بدهند، کمی کش دادن را کش بدهند، کمی درد را کش بدهند، کمی همه ی چیزهای بد و افتضاح این روزهای به غایت مزخرف را کش بدهند. خُب که چه بشود؟ بقول هدایت بریم بترکیم!
برچسب:
نویسنده: آرتین توکلی